اسلام نسب نام حضرت زهرا_ سلام الله علیها _ را به زبان آورد،آقا خیره به تصویر نگاه می کرد و فرمودند:"بگو..بگو.." اما شهید موضوع را عوض کرد، حضرت آقا که منقلب شده بودند فرمودند: من به یقین می گویم این شهید عزیز در بیداری حضرت زهرا _سلام الله علیها_ را زیارت کرده..
ـــــــــــــــــــــــ
سردار شهید محمد اسلامی نسب
تولد:28/11/1333داراب فارس
سمت:فرمانده گردان
شهادت:4/10/1365 شلمچه کربلای 5
مقام معظم رهبری:
بزرگترین وظیفه منتظران امام زمان این است که از لحاظ معنوی و اخلاقی و علمی و پیوندهای دینی و اعتقادی و عاطفی با مومنین و همچنین برای پنجه در افکندن با زورگویان خود را آماده کند.
عکس دوم را گذاشت روی عکس محسن: این پسر دومم محمد است، دوسال با محسن تفاوت سنی داشت.
عکس سوم را آورد و گذاشت روی عکس محمد؛ رفت بگوید این پسر سومم..
سرش را بالا آورد، دید شانه های امام(ره) دارد می لرزد..امام(ره) گریه اش گرفته بود..
فوری عکسها را جمع کرد زیر چادرش و خیلی جدی گفت:
چهارتا پسرم رو دادم که اشکتو نبینم..
همین..
در درگیری آزادسازی بستان،بین میدان مین و عراقی ها محاصره شده بودیم.
فرصتی برای باز شدن معبر برای بچه های تخریب نمانده بود.
در یک چشم بهم زدن مهدی و یکی دیگر از بچه ها رفتند توی میدان مین تا با بدنشان معبر باز کنند ولی با کمال تعجب هیچکدام از مین ها منفجر نشد و بقیه گروهان هم با عبور از جا پاهای آنها به سلامت از میدان مین عبور کردند.
بعدا فهمیدیم که قرار گذاشته بودند با هم بعد از انفجار اولین مین،بدنشان را روی مین ها بیاندازند و میدان را تا آن جایی که ممکن است باز کنند...
ـــــــــــــــــــــــــ
خاطره ای از سردار شهید مهدی ذوالانوار
دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران بود، اما بیشتر وقتش توی جبهه ها صرف می شد.
یه روز که برای امتحان"آناتومی گردن" از جبهه اومده بود، استاد یکی از رگ های گردن رو به دانشجوها نشون داد و پرسید این چیه؟
محمد با اینکه سر کلاس ها حاضر نشده بود، جواب استاد رو کامل داد و برای همه ثابت شد که ضریب هوشی بالایی داره.
به همین خاطر بود که یکی از استاداش زنگ زده بود به مسئول گردان بهداری و گفته بود:" اگه این پسر مثل بقیه دانشجوها سر کلاس حاضر بشه، می تونه یکی از نوابغ پزشکی باشه".
اصرار فرمانده ی گردان فایده نداشت و محمد قبول نمی کرد برگرده دانشگاه؛ تا اینکه فرمانده تیر خلاص رو زد و گفت:" مگه مقلد امام نیستی؟ طبق فتوای امام، جنگ واجب کفائیه و منم نیرو به اندازه ی کافی دارم؛ اما درس خوندن برای تو واجبه".
محمد که دیگه دلیلی برای امتناع نداشت گفت:" باشه، فقط باید قول بدید موقع عملیات خبرم کنید!".
ــــــــــــــــــــــــــــ
شهید سید محمد شکری
دانشجوی دانشکده پزشکی دانشگاه علوم پزشکی تهران
دستنوشته هایی از شهید و نحوه شهادت سید
طبق طرح مصطفی، یه ساعت و یه باطری به موشک های معمولی وصل کردند و از غلاف موشک به عنوان پرتاب کننده استفاده کردند.
موشک ها در فاصله ی صد متری دشمن قرار می گرفتند و طبق ساعتی که قبلا تنظیم شده بود به سمت عراقی ها پرتاب می شدند.
عراقی ها با عجله سعی می کردند نیروهای ما رو از پا در بیارند و بارون گلوله رو به محل شلیک موشک ها سرازیر می کردند؛ غافل از اینکه هیچ کس در اون منطقه نیست!

ـــــــــــــــــــــــــــ
شهید دکتر مصطفی چمران
دانشمند فیزیک پلاسما(گرافت هسته ای) و رئیس ستاد جنگ های نامنظم
چند تا بچه بسيجي آستين بالا زده بودن تا بهش خون اهدا کنن،اما افسر عراقي قبول نمي کرد.مي گفت : شما فارسيد ، شما نجس هستيد ، خون شما رو نمي خواهم.
بچه ها نا اميد شده بودن و آستين ها رو پايين مي آورند.مهدي باكري وارد شد و با شنيدن ماجرا خنديد و گفت :ما انسانيم! بهش خون تزريق کنين تا زنده بمونه.
پزشک با زور به افسر عراقي خون تزريق کرد ...
جلو رفتم و ایشون درجه م رو گذاشتند روی شونه هام و محکم فشار دادند.
احساس کردم اعطای این درجه مهر تاییدی از طرف رهبریه.
وقتی مراسم تموم شد رفتم کنار حسن و گفتم:" تو فرمانده ی من بودی و این درجه ای که به من دادند، حق تو بود".
با خنده گفت:" نه یعقوب جان؛ همین که درجه روی شونه های تو قرار گرفته، انگار روی دوش منه.عنوان و درجه به ما هویت نمی ده، این ماییم که به این درجه هویت می دیم".

ــــــــــــــــــــــــــــــــ
شهید حسن تهرانی مقدم
پدر موشکی ایران و رئیس سازمان جهاد خودکفایی و تحقیقات صنعتی سپاه
ماهنامه فرهنگی همشهری،آیه،ش10،ص9
سرتیپ پاسدار یعقوب زهدی
به همین خاطر وقتی ما در منطقه پیش روی می کردیم، عراقی ها پاتک سنگینی رو شروع می کردند و مجبور می شدیم عقب نشینی کنیم.
از وقتی محمد تقی طرح خاکریز دو جداره رو داد، دیگه نیازی به عقب نشینی نبود؛ چون دو ردیف خاکریز به موازات هم احداث می شد و این قابلیت رو به رزمنده ها می داد که بتونن به راحتی سنگر بسازند و با استفاده از خاکریز عقبی از ترکش توپ و خمپاره هایی که پشت سرشون می خوره در امان باشند.
با این طرح، شدت پاتک های عراق کمتر و قدرت مقاومت بچه ها بیشتر شد.

ـــــــــــــــــــــــــــ
شهید محمد تقی رضوی
قائم مقام عملیاتی قرارگاه مهندسی - رزمی خاتم الانبیاء(ص)
یادگاران17،ص44
دونه دونه رشته ها رو از دانشگاههای خارج از کشور می آورد و لیست دروس ترمیک اون ها رو تنظیم می کرد؛ رشته هایی که دانشجوی ایرانی علاقه مند، باید سختی و غربتی چند ساله رو تحمل می کرد تا در اون رشته تحصیل کنه.
"کاربرد پرتوها" یکی از همین رشته ها بود.دروس ترمیک دانشگاههای خارجی رو لیست کرد.
از هر کدوم چند درس و چند آزمایشگاه گرفت.
همه رو کلاس بندی کرد و سنگ بنای رشته ای جدید رو گذاشت.
رشته ای که حالا تموم دانشجوهای ایرانی می تونند به راحتی به دستش بیارن.

ــــــــــــــــــــــــ
شهید دکتر مجید شهریاری
دکترای فیزیک ذرات بنیادی و عضو هیات علمی دانشگاه تهران/ شهید علم،ص75
بخاطر تحریمی که بودیم، هیچ کشوری حاضر نمی شد تجهیزات جنگی به ما بفروشه؛ اگه کسی هم پیدا می شد، با هزار ترس و لرز، تجهیزات اولیه ای مثل سیم خاردار بهمون می داد.
تو همچین شرایطی که اکثر بچه های جنگ فقط به کلاش و ژ-3 و توپ های غنیمتی فکر می کردند،حسن به فکر ساخت قبضه ی توپ افتاده بود.
کاری که تا اون موقع هیچ کدام از بچه های سپاه پیشنهاد نکرده بودند.
کارخانه ماشین سازی اراک، میزبان یه قبضه توپ 122 میلی متری شد که قرار بود با مهندسی معکوس، ازش نمونه سازی کنیم.هر کسی می فهمید فکرمون چیه، شروع می کرد به آیه ی یاس خوندن؛ نمونه ش مسئول کارخانه ی ماشین سازی بود که مرتب می گفت:"این کار نشدنیه".
حسن یه تنه در مقابل تمام این حرف های ناامید کننده ایستاد و محکم گفت:" ما این کار رو انجام می دیم".
چیزی نگذشت که با تلاش شبانه روزی بچه ها، تونستیم اون کار نشدنی رو انجام بدیم. ساخت این قبضه، زمینه ای شد که بعدها بتونیم کاتیوشای 122 رو هم نمونه سازی کنیم.

ــــــــــــــــــــــــــ
شهید حسن شفیع زاده
فرمانده قرارگاه خاتم الانبیاء (ص) و توپخانه سپاه
اما پاداشی که حسن دنبالش بود از جنس این پاداش ها نبود.
بارها ازششنیده بودیم که می گفت:" بالاترین پاداش برای من، لبخند رضایت رهبره".
یه بار که رهبری (حفظه الله) برای بازدید از پروژه ای اومده بودند و مسئولیت پروژه به عهده ی حسن بود، با اشاره به حسن گفتند:"طهرانی مقدم به هر قول و وعده ای که به ما داده وفا کرده و ندیده ام وعده ای بدهد و به آن عمل نکند".
بعد هم پیشانی حسن رو بوسیدند.
همون جا بود که به چشم دیدیم حسن بالاترین پاداش و آرزوی قلبی ش رو دریافت کرد.

ــــــــــــــــــــــــــــ
شهید حسن تهرانی مقدم
پدر موشکی ایران و رئیس سازمان جهاد خودکفایی و تحقیقات صنعتی سپاه
ماهنامه فرهنگی همشهری،آیه،ش10،ص9-16
جوونی که به عنوان خبرنگار جنگی به جنوب اومد و با نبوغ خاصی که از خودشون نشون داد به عنوان "چشم جبهه ها" معروف شد.
اما از همه ی این عناوین و پست و مقام ها که بگذریم، به یه کار اساسی و ابتکاری دست زد و فرماندهان جوونی رو که تا اون موقع کسی جرات نکرده بود توی مباحث نظامی بهشون میدون بده، کشف و به فرماندهی سپاه معرفی کرد.وقتی حسن به شهادت رسید، تازه رمز پیشگویی ها و طرح های عجیب و غریبش رو کشف کردند: وقتی برای عملیات های بعدی، نقشه های جنگی یی رو پیدا کردند که دست رنج تلاش های شبانه روزیش بود.

_____________
شهید غلامحسین افشردی (حسن باقری)
بنیانگذار و مسئول واحد اطلاعات عملیات جنگ
مدتي قبل كه اين فشارها به اوج خود رسيد، به سراغ نويسنده اي مي رود و از او مي خواهد برايش نامه اي بنويسد.
او به صاحب قلم مي گويد: «برادرم زحمت بكش و برايم نامه اي به يكي از مسئولين مملكتي بنويس. بنويس كه شعباني مي خواهد با شما معامله اي بكند! برايش بگو،روزي از روزها كه بعضي ها از بكار بردن انواع و اقسام آزار و اذيتها بر من نااميد شدند و نتوانستند توهيني از من خطاب به امام و سران مملكتم بشنوند، به من گفتند اگر فقط در يك كلمه مسئولين مملكتي را مسخره كني، آزادت مي كنيم!
و من نگفتم، چرا كه گفتن همان يك كلمه، عظمت آن ابرمرد را در اردوگاه غربت مي شكست و اين شكست باعث سرشكستگي دوستانم مي شد و من نمي خواستم حتي براي يك لحظه آنان را در مقابل دشمنان خوار و ذليل ببينم. اما مسئول محترم، به همين جرم نگفتن، يك روز از صبح تا غروب شلاق خوردم، در حالي كه دست و پايم از پشت به ميله پرچم بسته شده بود. جرم من حب وطن بود. آزاده ادامه مي دهد: بنويس من اجر و ثواب فقط آن يك روز را با ... تومان وام معاوضه مي كنم؛ اگر مشتري هستي، من حاضر به معامله ام!
بعد از رفتن ايثارگر، نويسنده نمي تواند آن گونه كه او مي خواهد، حتي يك سطر بنويسد.
فردا صبح زود، نويسنده با كوبيدن محكم درب خانه اش، خود را به سرعت به كنار در مي رساند. در آنجا با حالت مضطرب آزاده روبه رو مي شود، كه قبل از سلام مي پرسد: ننوشتي كه؟! نويسنده مي گويد نه، ولي بنشين همين الان مي نويسم. ايثارگر مي گويد: من معامله نمي كنم، من پشيمانم! به خدا ديشب تا صبح پلك به هم نزده ام. مي ترسم در بين اين همه مجاهدتها، اسارتها و مجروحيتها، همان يك روز مقبول افتاده باشد! نه، من نمي خواهم، نمي خواهم آن را ارزان بفروشم! من پشيمانم، پشيمان!

ــــــــــــــــــــــ
آزاده جانباز – منوچهر شعباني – همراه و همرزم حجت الاسلام ابوترابي بود كه در سال 1382 در اثر جراحات ناشي از مجروحيت شيميايي به شهادت رسيد.
http://www.askdin.com/thread19182.html
"شکافت هسته ای" و "گداخت هسته ای".
در شکافت هسته ای عناصر سنگین مثل اورانیوم رو اصطلاحا می شکافند و ازش انرژی می گیرند، ولی در گداخت هسته ای عناصر سبک وزن رو به هم می زنند و اصطلاحا همجوش می کنند.
در این روش غالبا از هیدروژن استفاده می شه، درست مثل روش تولید انرژی در خورشید.
تحقیق در مورد گداخت هسته ای از سال ها قبل شروع شده، اما مشکلاتی در مهار کردن این "خورشیدک های زمینی" وجود داره که مانع عملیاتی شدن این طرحه.
مصطفی در جهان جزو صد نفر اول و در ایران اولین نفریه که در مورد گداخت هسته ای تحقیق کرده و پایان نامه ی دکتری شو در همین زمینه نوشته.
مصطفی در پایان نامه اش سعی کرده به "مگنترون"،"کاتد سرد" رو هم اضافه کنه.

ــــــــــــــــــــــــــــــ
شهید دکتر مصطفی چمران
دانشمند فیزیک پلاسما (گرافت هسته ای) و رئیس ستاد جنگ های نامنظم
شاهد یاران،ش37،ص34
با ماشین به سمت قرارگاه می رفتیم و صدای اذان ظهر رو از رادیو گوش می کردیم.
آخرین الله اکبر اذان که تموم شد گفت:" نگه دار، همین جا نماز می خونیم".
با تعجب پرسیدم:" توی این بیابون؟!"
گفت:"آره، این جا که مشکلی نداره، آتیش دشمن هم که این طرف ها نیست".
حسن دائم الوضو بود، من هم وضو داشتم.
توقف کردیم و مشغول نماز شدیم.بیابون برهوت، فرمانده ی توپ خانه ی سپاه، پاهای برهنه و نماز اول وقت، صحنه ی زیبایی رو از ارتباط خالق و مخلوق به تصویر کشیده بود.
جالب این که فاصله ی ما تا قرارگاه ده دقیقه بیشتر نبود، اما حسن دوست نداشت همین مقدار هم نمازش به تاخیر بیفته.
ـــــــــــــــــــــــــــ
شهید حسن شفیع زاده
فرمانده قرارگاه خاتم الانبیاء و توپخانه سپاه
دانشجو بودیم و مخارج تحصیل و امرار معاش، اقتضا می کرد که هم زمان با تحصیل، کسب درآمد هم داشته باشیم.
مجید تدریس خصوصی برای دانش آموزان دبیرستانی رو انتخاب کرده بود.
اما تدریسش خیلی دوام نیاورد و بعد از یه مدت رهاش کرد.
گفتم:" چرا دیگه تدریس نمی کنی؟"
گفت:" بعضی از خانواده ها آداب شرعی رو رعایت نمی کنن".
بعد ادامه داد:" آخرین روزی که برای تدریس رفتم، مادر یکی از دانش آموزهایی که بهش درس می دادم، بدحجاب بود.چند لحظه پشت در ایستادم تا خودشو بپوشونه، اما دیدم خیلی بی تفاوته.
خیلی ناراحت شدم و گفتم:" لااقل یه چادر بیارید من خودمو بپوشونم! اینو گفتم و از همون جا برگشتم".
ــــــــــــــــــــــــــ
شهید دکتر مجید شهریاری
دکترای علوم و تکنولوژی هسته ای/شهید علم،ص10
هر سال از طرف جهاد تعدادی ماشین قسطی به نیروهای جهاد می دادن.
تعداد زیادی ثبت نام می کردن و قرعه کشی معلوم می کرد که ماشین ها قسمت چه کسانی می شه.
سال شصت و دو بود که اسم ما تو قرعه کشی دراومد و یه پیکان قسطی بهمون دادن.
هر ماه مقداری از پولش رو می دادیم تا بالاخره ماشین مال خودمون شد.
یادم نمیره روزی که آخرین قسط ماشین رو پرداخت کرد با خوش حالی اومد خونه و گفت:" عطیه، فردا دیگه خیالم راحته که ماشین بیت المال زیرپام نیست!"
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
شهید سید محمد تقی رضوی
قائم مقام عملیاتی قرارگاه مهندسی - رزمی خاتم الانبیاء(ص)
یادگاران17،ص82
|
|
کپی برداری از مطالب وبلاگ پلاك،شهادت با ذکر صلوات مجاز می باشد








